سلامت ميکنم رمضان مي شينم و به خودم نيگا ميکنم،به دل پلاسيدم ، به روح خسته م ، به دستاي خاليم ، به وجدان ِنداشته م (!)؛ هي نيگا ميکنم و هيچ چيز قابلي نمي بينم. ميخوام به "رمضان" سلام کنم.ميخوام بپرم بغلش و بهش خوش آمد بگم ، بگم دلم واسه ربناي دم افطار ، واسه دعاي سحر، واسه روزاي پر قبله ، واسه شباي برتر از هزار ماه ، واسه سجده هاي مستجاب تنگ شده . ...اما نمي تونم ؛ سلام کسي که جرات نداره تو چشماي رمضان "بهار قرآن" نيگا کنه ، چون وقتي با خودش حساب ميکنه مي بينه تا حالا يکبار هم نشده در اين گلستان رو باز کنه و گلي بچينه و از عطرش مست بشه ، سلام بنده ي روسياهي که يکسال خداي دائم الطف بارون رحمت به کوير دلش نازل کرده و بنده حتي يکبار هم تشکري بجا نکرده ، سلام ترسان آدمي که يکسال تو مردابي از گناه غرق بوده ، سلام کسي که يه دنيا از خدا خجالت ميکشه لب به توبه باز کنه ... با اين اوضاع واحوال چه طور به رمضان سلام کنم ؟ چطوري با اين سر و روي بهم ريخته ، با اين دل خسته و روح آشفته ، با لباس هاي پاره پاره بره مهموني ؟ ] آه[ يادم مياد يه مناجات شيرين از سيد الساجدين عليه السلام که : خدايا ! کوله بارم اگر چه از توشه ي راه تهي است ، انباشته از توکل که هست . خدايا ! در زير بار سنگين گناه دلخوشيم به دستهاي مهربان توست . خدايا ! کودک دلم هراسناک و بيم زده "خائفا ً يرتقب" از آتش شعله ور خشم تو و هيمه هاي خويش به دامن تو مي گريزد ، از تو به تو پناه مي برد. هارب مِنک اليک